روان شدیم
پنجشنبه ٥ آبان از زادگاهم به زادگاهت روان شدیم
توی فرودگاه مبدا تمام مدت به عمه من چسبیده بودی .انگار تازه بهش عادت کرده بودی.

دُخی جون
سفر خوبی رو پایان بردیم
از همش لذت بخش تر رفتن به خونه ای بود که اونجا بزرگ شده بودم
جایی که همه چیزش برام خاطرات خوبی را داشت . از دیدن و بو کردن انواع گلهایی که هرکس با سلیقه خودش جلوی باغچه کوچیک خونه و حیاط پشتی آشپزخونه میکاشت تا برفهایی که روی درختهای کاج مینشست مخصوصا در ژانویه که چه عشقی میکردم با عید نوئل
حالا اون کوی شده بود ویرانه .دلم خیلی گرفت

مامانم که عاشق گلهای اطلسی و لاله عباسی بود و همیشه به فراخور فصل جلو خونه کاشته میشد و بوته خیار و گوجه فرنگی و فلفل هم سرجاش بود
عکسی از تو گرفتم جلوی همون خونه حالا دیگه چیزی ازش نمونده بود

بدترین خاطره ام در این محل مربوط میشد به 2 تا اتفاق : روزی که نزدیک به انقلاب بود و عده ای ریختند در کوی و شروع کردن به خرد کردن شیشه خونه ها که اینجا همش طاغوتی زندگی میکنه . و این خونه ها باید بشه محل اسکان مستضعفین
خوب اون خونه های سازمانی از طرف دولت به همه رؤساء ادارات داده شده بود
و البته بینش و فکر بعضی ها در همین حد بود. به هر حال وحشتش موند برای من تا همین حالا که کیا چی فکر میکنند.
الان همون چندتا خونه باقی مونده را سالهاست که دادند به چندتا کارمندان دون پایه ادارات مختلف...خوب بعد از سالها از ساخته شدن خونه ها انتظاری جز این نمیشه داشت ولی هنوز برام سوال هست که در این ٢٠ سال اخیر مدیری هست که حاضر بشه در خانه ٩٥ متری دو خوابه و اونم از نوع دولتیش زندگی کنه !!؟
و خاطره دیگه ام درُست روز اول جنگ که 2 تا هواپیمای عراقی فرودگاه و پالایشگاه رو بمب بارون کردند و تمام خونه میلرزید .وحشت دیدن اون دوتا هواپیما که خیلی خیلی به سطح زمین نزدیک شده بودند رو هیچوقت یادم نمیره . بگذریم
بودن قاصدکها توی باغچه ها منو عاشق قاصدک کرد و اونروز هم خوشحال از دیدن یک گل کامل قاصدک باهاش عکس یادگاری گرفتم

تا امروز که باز دوتاشو دیدم و باز خوشحال شدم از دیدن قاصدک
دیدن موزه مشروطیت (خانه مشروطیت) هم جالب بود برای من بیشتر
تو که اینقدر بزرگ نشدی که از معماری خاص دوره های مختلف سر در بیاری
اون روز من و تو به همراه مامانم و غزاله رفتیم
مامانم بیشتر از همه کیف کرد از دیدن گوشه و کنار این خونه
اون زمان که هنوز این خانه به ساکنان اصلیش تعلق داشت چندین بار مامانم به اونجا بابت برگزاری و مراسم مختلف رفته بود.همیشه دلش میخواشته همه جای خونه را ببینه که خوب میسر نبود دیگه

روزگار به کام تو هست هرکاری میخوای میکنی جیغ میزنی به شدت ، با هر آهنگی میرقصی هر جا که باشه
در این مدت سفر هم هر کجا عشقت کشید چهار دست و پا رفتی مثلا توی مغازه ها ، مرکز خرید ، کف خیابون و منهم حیران از این اداها

فکر کن با این همه استیلزه بودنم چه به سرم آوردی
روزی هم که آقا رضا قرار شد مارو ببره سر خاک پدر بزرگم و یکی دوجای دیگر ..از اول راه پشت گوش بنده خدا جیغ کشیدی تا برگشتنمون به خونه ادامه داشت . فکر کنم کلا از سـمت خودش به عنوان مسئول جابه جایی برای خانواده محترم عمه وشوهر عمه جان استعفا بده و بره بچسبه به شغل دیگه ای
بنده خدا آقا رضا

وقتی از سالن انتظار فرودگاه میخواستیم بریم سالن ترانزیت مامور چک کردن کارت پرواز و وسایل
الکی بهمون پیله کرد که چرا درست وارد نمیشید و از گیت منظم رد بشید و خانم اله آقا بٍلٍه که یهو تو از اون جیغهاییکه عرش الهی را هم به لرزه میندازه زدی و اون مامور هم گفت : وای دَدَم یاندی (بابام سوخت یا پدرم در اومد)
ما هم راحت رفتیم به سالن ترانزیت
بابات اومد استقبال و تو ازبس خوشحال بودی دور خودت میچرخیدیام
خونه توسط افشین شده بود دسته گُل . میگم دسته گُل یعنی تمام و کمال تمیز
من عاشق این کارهای باباتم تغییر دکوراسیون - تمیز شدن خونه خریدن یک هدیه کوچولو ولی کاملا دلی و..
همه این کارهاش حالمو خوش میکنه
سفر خوبی بود هم برای ما دو تا هم برای بابات که به گفته خودش : بیشتر با خودم تنها بودم و فکر کردم

توی هواپیما هم کم و بیش با شرایط کنار اومدی و با جدیت تمام اون غذای افتضاح را میخوردی و کسی نتونست جلوتو بگیره . از ترس جیغ زدنهات کوتاه اومدم
پنجشنبه 5 آبان از زادگاهم به زادگاهت روان شدیم


روان شدیم
