ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

روان شدیم

1390/8/10 0:48
708 بازدید
اشتراک گذاری

پنجشنبه ٥ آبان از زادگاهم به زادگاهت روان شدیم

توی فرودگاه مبدا تمام مدت به عمه من چسبیده بودی .انگار تازه بهش عادت کرده بودی.

دُخی جون

سفر خوبی رو پایان بردیم

از همش لذت بخش تر رفتن به خونه ای بود که اونجا بزرگ شده بودم

جایی که همه چیزش برام خاطرات خوبی را داشت . از دیدن و بو کردن انواع گلهایی که هرکس با سلیقه خودش جلوی باغچه کوچیک خونه و حیاط پشتی آشپزخونه میکاشت تا برفهایی که روی درختهای کاج مینشست مخصوصا در ژانویه که چه عشقی میکردم با عید نوئل

حالا اون کوی شده بود ویرانه .دلم خیلی گرفت


مامانم که عاشق گلهای اطلسی و لاله عباسی بود و همیشه به فراخور فصل جلو خونه کاشته میشد و بوته خیار و گوجه فرنگی و فلفل هم سرجاش بود

عکسی از تو گرفتم جلوی همون خونه حالا دیگه چیزی ازش نمونده بود


 بدترین خاطره ام در این محل مربوط میشد به 2 تا اتفاق : روزی که نزدیک به انقلاب بود و عده ای ریختند در کوی و شروع کردن به خرد کردن شیشه خونه ها که اینجا همش طاغوتی زندگی میکنه  . و این خونه ها باید بشه محل اسکان مستضعفین 

خوب اون خونه های سازمانی از طرف دولت به همه رؤساء ادارات داده شده بود

و البته بینش و فکر بعضی ها در همین حد بود. به هر حال وحشتش موند برای من تا همین حالا که کیا چی فکر میکنند.

الان  همون چندتا خونه باقی مونده را  سالهاست که دادند به چندتا کارمندان دون پایه ادارات مختلف...خوب بعد از سالها از ساخته شدن خونه ها انتظاری جز این نمیشه داشت ولی هنوز برام سوال هست که در این ٢٠ سال اخیر مدیری هست که حاضر بشه در خانه ٩٥ متری  دو خوابه  و اونم از نوع دولتیش زندگی کنه !!‌؟

و خاطره دیگه ام درُست روز اول جنگ که 2 تا هواپیمای عراقی فرودگاه و پالایشگاه رو بمب بارون کردند و تمام خونه میلرزید .وحشت دیدن اون دوتا هواپیما که خیلی خیلی به سطح زمین نزدیک شده بودند رو هیچوقت یادم نمیره . بگذریم

بودن قاصدکها توی باغچه ها منو عاشق قاصدک کرد و اونروز هم خوشحال از دیدن یک گل کامل قاصدک باهاش عکس یادگاری گرفتم


تا امروز که باز دوتاشو دیدم و باز خوشحال شدم از دیدن قاصدک

دیدن موزه مشروطیت (خانه مشروطیت) هم جالب بود برای من بیشتر

تو که اینقدر بزرگ نشدی که از معماری خاص دوره های مختلف سر در بیاری

اون روز من و تو به همراه مامانم و غزاله رفتیم

مامانم بیشتر از همه کیف کرد از دیدن گوشه و کنار این خونه

اون زمان که هنوز این خانه به ساکنان اصلیش تعلق داشت چندین بار مامانم به اونجا بابت برگزاری و مراسم مختلف رفته بود.همیشه دلش میخواشته همه جای خونه را ببینه که خوب میسر نبود دیگه


 

روزگار به کام تو هست هرکاری میخوای میکنی جیغ میزنی به شدت ، با هر آهنگی میرقصی هر جا که باشه

در این مدت سفر هم هر کجا عشقت کشید چهار دست و پا رفتی مثلا توی مغازه ها ، مرکز خرید ، کف خیابون و منهم حیران از این اداها

فکر کن با این همه استیلزه بودنم چه به سرم آوردی

روزی هم که آقا رضا قرار شد مارو ببره سر خاک پدر بزرگم و یکی دوجای دیگر ..از اول راه پشت گوش بنده خدا جیغ کشیدی تا برگشتنمون به خونه ادامه داشت . فکر کنم کلا از سـمت خودش به عنوان مسئول جابه جایی  برای خانواده محترم عمه وشوهر عمه جان  استعفا بده و بره بچسبه به شغل دیگه ای

بنده خدا آقا رضا

وقتی از سالن انتظار فرودگاه میخواستیم بریم سالن ترانزیت  مامور چک کردن کارت پرواز و وسایل

الکی بهمون پیله کرد که چرا درست وارد نمیشید و از گیت منظم رد بشید و خانم اله آقا بٍلٍه که یهو تو از اون جیغهاییکه عرش الهی را هم به لرزه میندازه زدی و اون مامور هم گفت : وای دَدَم یاندی (بابام سوخت یا پدرم در اومد)

ما هم راحت رفتیم به سالن ترانزیت

بابات اومد استقبال و تو ازبس خوشحال بودی دور خودت میچرخیدیام

خونه توسط افشین شده بود دسته گُل . میگم دسته گُل یعنی تمام و کمال تمیز

من عاشق این کارهای باباتم تغییر دکوراسیون - تمیز شدن خونه  خریدن یک هدیه کوچولو ولی کاملا دلی و..

همه این کارهاش حالمو خوش میکنه

سفر خوبی بود هم برای ما دو تا هم برای بابات که به گفته خودش : بیشتر با خودم تنها بودم و فکر کردم

 

توی هواپیما هم کم و بیش با شرایط کنار اومدی و با جدیت تمام اون غذای افتضاح را میخوردی و کسی نتونست جلوتو بگیره . از ترس جیغ زدنهات کوتاه اومدم

 

پنجشنبه 5 آبان از زادگاهم به زادگاهت  روان شدیم


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

معصومه مامان سهند
9 آبان 90 17:35
خاطرات کودکی خودش دنیای است که دیگه نمیتوان به دستش آورد ای کاش در این دنیا یه کم بیشتر میموندیم
مامان آرین
9 آبان 90 18:24
هاله جونم سلام ، رسیدن به خیر خوشحالم که بهتون خوش گذشته . گاهی وقتا یادآوری خاطرات گذشته حتی تلخ هاشون برای آدم لازمه . براتون آرزوی سلامتی میکنم دست همسری هم درد نکنه بخاطر مهربونیهاش ...
الهام مامان رامیلا
9 آبان 90 18:27
########______________________
___####____________________________
___####______سلام دوستگلم_____
___####______________________________
___####______________________________
___####_____________________________
___####_________________________________
___####______###______###_______________
-########__#####___#####_____________
___________#######__######______________
__________################______________
__________################______________
___________###############______________
____________#############_______________
_____________###########_____###___###__
______________#########______###___###__
_____________ __#######_______###___###__
________________#####________###___###__
__ ______________###_________###___###__
_________________#___________#######___
_____________________________#####__





مثل همیشه زیباست این محبتت
مامان سانای
11 آبان 90 15:37
دریکی از پست ها برام نوشته بودی هروقت گذرم به مقصودیه افتاد ازت یاد کنم خیلی خوشحالم که بعد از مدتی به زادگاهت سر زدی
مامان آرینا
12 آبان 90 17:21
ترمه کوچولو چقدر ناز و قشنگی. باید ممنون مامان باشی که یه همچین وبلاگی داری.
مامان پارسا
13 آبان 90 0:26
خداروشکر که سفر خوبی داشتین هرجا که از جیغهای ترمه جان و مدارا کردنت برای آرام شدنش نوشته بودی یاد خودم می افتادم که سرسام رفته ام از دست جیغهای پارسا بابت دردو دلت کلی دلم گرفت گاهی آدم وقتی امروز و دیروز را در بعضی مسائل مقایسه میکنه میمونه که چی بگه عکس تو هواپیمای ناناز خانومت خیلی قشنگ شده
مامان ماهان
14 آبان 90 8:50
رسیدن بخیر عزیزم یاد آوری گذشته اگه تلخ هم باشه شیرینه پست خیلی قشنگی بود
پریسا - مامان ترمه
14 آبان 90 9:02
خیلی قشنگ نوشتی . واقعا از خوندنش لذت بردم. البته نفهمیدم کدوم شهر رفته بودید ولی معلوم بود جای قشنگی بوده و البته پر از خاطرات شیرین. امیدوارم یک روز بچه های ما هم با همین لذت از روزهای کودکی و محله و خانه قدیمیشون حرف بزنند که البته بعیده ...
سنجاقک
14 آبان 90 10:56
مونا (مامان النا)
20 آبان 90 2:35
che ziba neveshti azizam. axat ham aali boodan. ishalah hamishe khosh bashi. boooos
خاله نسرین.مامان صدف و سپهر
20 آبان 90 12:36
ترمه جون خوشگلم همیشه در سفر.ایشاالله همیشه خوش باشی.
به ما سر نمیزنی؟دوسمون نداری؟


حتما خاله جون بی شک دوستهای خوبی هستید و البته ما هم کمی تنبل
خاله غزی
20 آذر 90 0:22
با ترمه همیشه و همه جا خوش میگذره
شيرين
21 دی 90 22:29
سلام
از خوندن مطالبت لذت ميبرم
اگه اجازه بدي لينكت كنم


با کمال میل
و من هم لینکت کردم